فروشگاه شهروند آرژانتین
در نمايشگاه خدمات شهري شهرداري روز آخر با غرفه شهروند آشنا شدم.
ابتدا به قسمت بازرگاني رفتم و پاسخده آنجا مرا به روابط عمومي فرستاد. در آنجا با شخصي به نام جناب عليخاني و دو خانم به نامهاي نسرين نجفي و زهرا رمضاني آشنا شدم. باب دوستي ما با پيشنهاد من آغاز شد. جناب عليخاني به نظر من يك آدم زميني نبود و از طرفي ديگر بهش نميخورد كه پاسخده روابط عمومي باشد. عرض ميكنم خدمت شما چرا اينطور ميگويم.... گويا فروشگاههاي شهروند از آن ايشان است چون خيلي راحت پاسخ مرا ميداد و اين شان ميدهد كه مديران آنجا اجازه فكر كردن را به كارمندانش ميدهند. اين برخورد را در فروشگاه شهروند آزادگان هم ديده بودم. آنها خودشان را اعضاي يك خانواده ميبينند.

ايشان برخورد مصنوعي و سرد و مادي نداشت. خيلي خيلي با عشق پاسخ ميداد. امواجي كه از او به من ميرسيد نشان دهنده اين بود كه هنوز بال و پرش باقي مانده و خودش را ارزان نفروخته است.
توانگري و دولتمندي او نشان ميداد كه عشق الهي درونش شلعهور است. ايشان پذيرفتند كه مقداري نان شهروند را به عنوان هديه در را ادامه دهند. او و سازمان شهروند، نسبت به اين طرح سرشار از محبت بود.
زماني كه بستههاي نان را بين بچهها تقسيم ميكرديم احساسي كه بچهها داشتند اين را نشان ميداد كه اهدا كنندگان از سر عشق هديه دادند نه به خاطر چيزي و اين اتفاق در اين دنيا كه مردانش عصا از كور ميدزدند جالب است.





















